تبليغاتX
el

el

پاک می شود

 

من و فاحشه

 

تقدیم به خواهرم و تئودور وان گوگ

 

تو زیبایی

با هر فشار به دست می چسبی

و رنگ هایی به دست های تو می چسبد

 

من خالق گوش هایی می شوم برای شنیدنت و تو گوش هایی را برای صرف شام آماده می کنی

رنگ هایی در تن ام برای استقامت گیاه     و در هر زاویه قلمروی در احاطه ی هر چشم

 

در زمان و در مصرف هر میز و در مصرف هر شیشه ی اُدکولن    و در مسیر هر پیاده روَی     و تخم مرغ نیمرو برای صرف صبحانه در کافه های پاریس

باید گریه کرد و به پست خانه نامه ای فرستاد

بزرگم کنید و برگردید و    ببینید و تلفن زنگ می زند

من را بزرگ کنید

برگردم و نگاه کنم    فقط نگاه کنم     فقط سگم را بردارم    پارس سگم را بردارم         جایی در جا ماندن و پنهان شدن    تلفن زنگ می زند     مثلن وقتی خوابی پیدا نمی شوی    وقتی که    که برمی گردد و به صورتت نگاه می کند و صورتت برمی گردد     به که نگاه می کند     کاش نمی می نشست روی شانه ها    و شهر پر از نگاه     تلفن    زنگ می زند    کاش صورتم را می شستم     که ها برگردد بنشیند روی هر پلک    بچسبد به ترس هر استخوان     بچسبد به تمنای خداییش      و خدا پر از نگاه    آب سرد است       و صورتش برمی گردد     برمی گردد و هی هی به من نگاه می کند      برنمی گردد       و خدا پشت هر پنجره شهر را می چسباند    در ساعت ها     ساعت های پاریس    هر دشت به انضمام کوهی که برم می گرداند         خدا دست هایی را در کار گزاشته است      و لیوان من

 

من را بزرگ کنید

در گهواره های مِتال

و هر ایستگاه به واگن من می چسبد

گیتاریست جوان

 

این مشکل آکوردها ست و گوش ها      این مشکل هر دقیقه است در کوبه های هر کلید چشم انداز

جمع نمی شود

جا به جایی در رگ های آبی و بنفش

و روزنامه ای روی صندلی کوپه ی من      بلیط من    میدان تر و بار

سگم در پاریس منتظر پارس بعدی می ماند    

کاملن به تو دوخته شده

و حتمن می خواهم شبیه عابری باشم     شبیه عابری باشم    و دست هایی را در آب لیوان نگاه کنم     شبیه عابری باشم     و دست هایی را فقط نگاه کنم     شبیه

که رد می شود و می ایستد تا چراغ قرمز شود    و می رود

بلیط من     به چه چیزی فکر می کنم     شاید فکر کرده باشم    کوپه ی من    روی صندلی     روزنامه ای که می خواسته ام      برگرد و       ایستگاه من    گوش های من به هر ضربه می چسبد     هر کلمه به هر کلمه می چسبد

بلیط من

و می رود

 

سنگی زیر دست و پایم به خواب می رود و من سعی می کنم استخوانش را . . . خُوب می دانید که من     او خواب است    من سعی می کنم استخوان هایش را در بیاورم تا راحت تر نفس بکشد    می دانید که من من گوش ها را می چسبانم    و استخوان هایش را در حفره ای از من چال می کند

می دانید که

 

29 خرداد ماه 1386

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  | 

 

ویولت

 

آسان نمی توان گرفت – یه هر طرف دست می اندازی ملافه های سفید – دست را کنار می کشی و دستت زیر کسی نیست – قرار نیست که بنویسی – لاک پشت روی تنش صلیب می کشد – ماه از دهان عقاب طعمه برمی دارد – جوجه های من به مقصد نمی رسند – نام هایی برای آن ها انتخاب کرده ام – لیوان ها روی میز چیده می شوند – و میل دارم کمی استراحت کنم – سرم به یک سو پرتاب می شود – و سعی می کنم با مهارت یک دروازه بان شیرجه بروم رویش – دست کشم درمی آید و سرم به تیر افقی برخورد می کند – کسی برایم دست تکان می دهد – کلاه تکان می دهد – و در باد صداهایی آشنا هستند – گلابی ها را نگه داشته ام – و از هر بنایی حقاظت می کنم – از هر دری به سوی مقعد شهر راهی پیدا می کنم – و در هر چهارراه بستنی شکلاتی سفارش می دهم – بیاورید لطفن – برایم از چشم هایتان بیاورید – از هر گوشه طعمی به فریاد نزدیک است –

این ویولت نیست که روی پاکت ها را تمبر می زند و جای انگشت اش روی هر پاکت ماندگار می شود – من نامه ها را با وسواس پست می کنم و به جاهایی که زرد می شود اعتنای کامل دارم – خواب هایی از این دست در بزرگ راه به تصادف می انجامد – چراغ های مرئی اتوبوس و واگن هایی که از هر قطار جدا می شوند – با شکلات زیاد – شکلات رقیق – و جای هر انگشت روی ظرف بستنی – دستمال های پارچه ای با گلدوزی دختران روس – خانم آخرین قطار کی به واگن هایمان می رسد – خانم جای انگشت شما روی ظرف من جا مانده است – اشکالی ندارد بپرسم رنگ پیراهن شما چه رنگی ست – رنگ شرتتان – رنگ آستین کت من – رنگ هر جاشیه در کتاب های دعا – می خواهم کمی رقیق شوم و روی قله ها زخم بنشانم – می دانم که سقوط شرط ِ– قمار در متروی بلگراد – من اهل شرط نیستم – اهل ریسک نیستم – به آرامی دره ها را حصار می کشم – به آرامی بستنی ام آب می شود – من تا ایستگاه بعدی با شما می مانم – شاید شما بخواهید به اتاق من سری به هم برسانید – من اخبار ساعت یک را دوست دارم – شاید شما دلتان نخواهد خبر گوش بدهید – در این صورت من صدای فرهاد را دوست دارم – شاید شما دلتان نخواهد صدای کسی را بشنوید – در این صورت من فقط نگاه می کنم به هر خط – به هر نقطه – به هر معادله – به هرچه شما دوست دارید – من سعی می کنم از رنگ ها اطلاعی به دست بیاورم – رنگ بادکنکی که بچه بودید و دوست می داشتید – رنگ اولین سه چرخه یا دوچرخه ای که مال شما بود و یا مال شما نبود و دوست داشتید مال شما باشد – مال من قرمز بود و همیشه زمین می خوردم – همیشه زانوهایم زخم می شد – همیشه به دنبال دوست می گشتم – ولی کسی نبود – وقتی دوستی نباشد شما به دنبال دشمن هم نمی گردید – تنها یک روزنامه ی صبح را می خرید و در ابتدای خط اتوبوس روی یک صندلی می نشینید و شما که هیچ کاری ندارید به آدم هایی نگاه می کنید که به نظر می رسد خیلی کارها دارند – جعبه را باز می کنم – حبه های قند و تصویر یک زن انگلیسی – باز هم باید یک چیزهایی باشد – مثلن یک تکه نخ و یک فلاپی آبی – بازی قواعدی دارد – چهارراه ولی عصر مرز من با دنیای خارج است – اگر اتوبوس توقف کند پیاده می شوم – ببخشید خانم – اجازه بدهید – می خواهم پیاده شوم – و اگر توقف نکند – داد و فریادی در کار نیست – من از هر گوشه ی این چیدمان دورم – می روم و مثل یک آدم مشکوک به قدم های خودم شتاب می دهم – من باب مارلی دوست دارم – من دوست دارم یک تاکسی زرد بگیرم و یا تا صادقیه پیاده بروم – خانم شما هنوز اتاق مرا ندیده اید – چون هنوز این جا تاریک است – ولی شما چشم هایتان باز است – ولی شما شاید دوست دارید سیگارتان را کف دست من خاموش کنید – من سرمای زیادی توی رگ هایم پوست انداخته – و پوست تن ام پر از لکه های زرد شده – ساعتی از شب به رخت خواب می رویم – و ساعت ها طول می کشد که خواب مان برود – ساعت ها طول می کشد و درک اجسام مثل هر مراقبه برای من متوهم است – نقطه ها را وارسی می کنم و سعی می کنم درک کنم که ساعت چند است – دانه های تسبیح سبز – آلوهای زرد و ترش – خانم کلاهتان را بردارید – آن کلاهی که پر از پر و گل های خشک شده است – من عمیقن به زمان مشکوکم – ولی با این حال کلاهتان را بردارید – به من گوش کنید – تکه های پنیر را از ظرف بردارید – آب ها در مسیرهای خود به عمق هر افیانوس می روند و به جلگه های پهن دست می کشند – جزیره هایی در راه دیده می شوند – و بادکنک هایی به رنگ هایی که نمی شناسم – بچه توی دست های من آرام می گیرد – و با صدای قلبش همه چیز مرتعش می شود – این بچه را پدر و مادرش جا گذاشته اند – خانم به من نگاه کنید – آخرین قطار ساعت یک در این جا توقف می کند – کلاهتان را بردارید –

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  | 

 

از این که می نویسیم

حاشیه بر کتاب «عقب مانده» و «علی سطوتی قلعه»

 

 

عقب مانده / علی سطوتی قلعه 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  | 

 

نفرین نامه 8

 

روی هر آبی لکه های قهوه ای پاشیده باشد

تپه ها وقنی بره ها را سیر می کردند

و هر جنبنده ای زیر تکه های ابر از زمین خالی بود

 

در خیابان خط هایی به چشم می خورند

و تیرهای برق دیده می شوند

از هر مغازه آدامس بادکنکی می شود خرید

ظهر وقتی اتوبوس ها از حرکت می ایستند

با یک بلیط در جایی مستقر می شوم

ظهر اتوبوس خالی ست

 

همه چیز به موقعیت نوشتاری برمی گردد

هر مشکلی مشکل نوشتار است

مثلن برج جهان نما وقتی هر مناره اصفهان را از اسم من پاک می کند

هر خیابان به کوچه های باریک می کشد

این جا مسئله ی پل های پیاده حادتر است

لنزهای مرئی ِشهر حروف اسم من را بخار می کنند

خداحافظ قهرمان

هر بره ای زیر تکه های ابر شیر می خورد

عاشقم بود وقتی در بخار هر حرف ذوب شده باشد

حالا که پله های هر پل را بالا می روم تا از پستان هر ابر شیر بخورم

حالا که ظهر است و تیرهای برق دیده می شوند

کفش های من در آسفالت خیابان گیر می کنند

و هر کیمیاگر هر چیز را از حروف اسم من پاک می کند

خداحافظ قهرمان

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  | 

 

ویولت

 

روی صخره ایستاده ام / به دنبال قله می گردم / سایه ها روی تن ام سیگار دود می کنند / ولی چیز هایی هستند / حاشیه های قهوه ای به وضوح هر آشامیدن کمک خواهند کرد / هر ضربه هیئتی از تیله های جنینی را به حرکت وا می دارد / تهیه ی نقشه ی راه برای دست یابی به دهان اژدها / می خواهم بنویسم بره های من / می خواهم بنویسم روی صخره ها آب می نوشم / به من باز می گردد کلمه / در آب حلول می کند نام های شفاهی / خیال من در تن شما کهربا می کشد / خیال من در تنهایی به صخره باد می رساند / دور میزهای دونفره قاب های عکس روی صورت جزامی ویولت / هر چه فکر کردم کسی را به این نام به خاطر نیاوردم / موهای خرمایی درخشان / با چشم هایی به سفیدی مروارید / به رنگ لباس هایی که می پوشد / الهام تو این جایی؟ / منتظر کسی هستی؟ / من هیچ وقت انتظاری از زمان نداشته ام / ویولت به سمت صورت ام برمی گردد / خواب می بینی؟ / به من بگو / دوباره صخره ها؟ / دوباره پاهای نمکی؟ / دوباره پوست های قهوه ای؟ / دوباره خیابان؟ / الهام؟ / ویولت می دانم که پیدایت نمی کنم / می دانم که هیچ کدام شان نیستی / این ها را می دانم / می دانم که نباید انتظار دیدارت را داشته باشم نه در خواب و نه در بیداری / مهم نیست / چرا که من هیچ انتظاری از زمان نداشته ام / همین که چشم های تو را به خاطر می آورم خوب است / همین که لبخند می زنی / آن قدر سکوت می کنی که دلم می خواهد صخره ها را به تو نشان بدهم / تکه های ملاقات با دوستی که نام تو را می داند / با هم حرف بزنیم / خواب می بینی؟ / به من بگو /

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  | 

 

همیشه در این روال پیش نمی برد    با این سرعت

 

لباسهایش تنش را می لرزاند

 

اصلا پیش نمی رود

 

مجروح جنگهای بین تنی برنمی گردد از خود

 

دست می نشاند در کودتای داخلی

 

ادامه شعر را در ت خ ل ی ه ی ع م ی می بخوانید

 

 

 

 

      

 

 

 

فریبای فیاضی

یک متن در ستایش تکینگی

 

 

"به مصرف بی رویه و دست خوردگی مربوط می شوم"

 

بله مربوط می شود / جراحت / جنگ / سربازی / خوب است این همه / این به دامنه ی ارتعاشی زبان کمک می کند بدون نیاز به شعبده، بدون نیاز به هذیان / برهم پوشانی نقاط توده ای / هر سطر به انحنا می خندد / و در انحنای زمان واقعیت دست خوش دغدغه می شود / ملاقات در سطحی از انحنای فضا – زمان / "در خواب های تو دیدم لخت می شوم"  / دغدغه ی هم نهشتی با واقعیت ! / "می گذارم با محتویات خود آرام بگیرد" / تداخل مرزهای تدافعی برای موفقیت در پذیرش هر عضو پیوندی / او شعر را در لرزشی خفیف با محتویات خودش آرام نگه می دارد / سعی هر بند، هر سطح برای فروکاست طنین / ولی لرزش به ما خواهد رسید / لرزه ی هر تیله از ترس فرو ریختن / ترس از سقوط؛ و همراه با آن لزت فرو ریختن وسوسه انگیز است / به شدت موافق ام با نیرویی که هر پرتاب از برهم کنش شتاب و جازبه و البته نیروی فقدان، بر خواستگاه زبانی ما آوار می کند / سقوط از جایگاه ما پرده برمی دارد / دوستان به این داده ی زیباشناختی توجه کنید / بسیار ساده و درخشنده /

u=mgh

انرژی پتانسیل گرانشی=((جرم(9/8)(ارتفاع)

و البته اگر قوانین فیزیک جدید را هم به آن اضافه کنیم به زیبایی آن افزوده می شود / و این نیاز آن چونان قوی ست که ما به شاعرانگی می پردازیم / حرکت در مسیر بردارهای انباشته /

واژه ها در شعر به مزخرفاتی که به نشانه مربوط می شوند نیاز مبرمی ندارند / آن چونان که فرگه فهم فرمالیستی از ریاضیات را با گفتن این امر به تمسخر گرفت که فرمالیست ها چیز بی اهمیت، یعنی نشانه، را با چیز مهم، یعنی مدلول، خلط می کنند. مایلیم بگوییم که معلوم است که موضوع ریاضیات خطوط روی یک تکه کاغذ نیست. / معلوم است که نیست / نشانه گذاری به کار جهت می دهد و منشی کاربردی و مصرفی و البته زمان مند را به رخ می کشد / و مایلم بگویم که موضوع من مدلول هم نیست / مدلول هم نیست / اگر چه زیبایی آن برازنده است / من به زیست پیشا زبانی اشاره می کنم / این ممکن است / و دست کم می توان به فرارَوی کنش دال و مدلول از سطح دلالتی صرف توجه نشان داد / حتی اگر زمان پرداختن به کیفیت نخست فرا نرسیده باشد / اکنون زمان آن فرا رسیده است که در مورد کیفیت انتقال سطح در زبان صحبت کرد / عمل کردی که موجب پرتاب انرژی می شود و چون در گیر جازبه ی هسته ی زبان مند است؛ سقوط را به تعویق می اندازد (به تعویق وا می دارد) / نگاه کنید به "اصل کوانتومی پلانک" /

 

از دست دادن تکیه گاه / تکیه گاهی که برای پهلو زدن به امر متناهی تعبیه شده است / سقوط لزت فهم چیستی است / به هیچ وجه قصد ادای دین به موقعیت بی کرانگی را ندارم / ولی مایلم به شرط بی کرانگی بپردازم / اندیشه ای که جهان را (بخوانید زبان) متناهی ولی بدون کرانه می انگارد (در زمان موهومی) / و مایل ام به شاخصه های موقعیت مبهم اشاره کنم / شاخصه هایی که اگر چه بر پایه هایی زیبا استوارند / ولی اصولی که مبتنی بر آن هستند قادر به تبیین این موقعیت نیستند / من از موقعیت تکینگی سخن می گویم / Singularity / نقطه ای در فضا – زمان که در آن خمیدگی فضا – زمان بی نهایت می شود / یک مثال / تکینگی در آغاز جهان / Big bang / انفجار بزرگ / موقعیتی که برای تبیین آن از تبیین بازه های زمانی – مکانی نزدیک به آن بهره می جوییم / این جا چه کسی از نشانه حرف می زند؟ /

 

                    

 

"می گذارم با محتویات خود آرام بگیرد" / "آرامم کند" / ولی آرامم نمی کند /

این کار با کلمه ها به سطحی از بازنمایی مایل است که دوست ندارم لغت پیش پا افتاده ی (حادبیانگری) را به کار بیاورم / "می گذارم با محتویات خود آرام بگیرد" / "آرامم کند" / ولی نمی شود / کار در سدد فرو رَوی به غشای بودگی مفاهیم من است / و دقیقن به همین خاطر است که گاهی می بینم به سطح های نازل یک متن فاخر برگشت می کند / متن هایی که مایل اند از سطح هایی، فراروی کاذب داشته باشند / گمان می کنم روی کار "فارسی زبان رکیکی ست" گفته بودم که وابسنگی به اندام تناسلی زبان، جای دوری نمی تواند برود / اگر چه فکر می کنم صیانت از زبان کار احمقانه ای است / ولی گمان می کنم نظرگاه من تا حدودی مشخص شده است و در ادامه ی متن امیدوارم که روشن تر شود / در زمینه ی آیین عشق ورزی / در رابطه با زبان / می خواهم بیش از این به موقعیت تکینگی در زبان پرداخته شود / من در این جا به تبعیت از "آلبرت" عدد ثابتی می گذارم به نام "برج بابل" / می خواهم به پیروی از "آلبرت" مقصدی را علامت گذاری کنم به نام "فرو رفتگی زبانی" / تو بردار خودت را داری / اگر با موجودیت و اندیشگی زبان آن طور که آلبرت می گوید؛ بتوانی طوری اعاده ی وجود کنی که برخورد بردار تو با بردار مفروض فضا – زمان در نقطه ی انحنای آن باشد (موقعیت تکینگی) / . . . / چه کسی از نشانه حرف می زند / "خود به خود مومن می شوی و دین خود را ترویج می کنی" / مسئله، مسئله ی تمایز و تمایل است / و نه مسئله ی تظاهر و تفاخر /

 

                       

 

"خود را به بخش بعدی تحویل می دهم" / بخش بعدی بودگی در لحظه ی تجانس / برای باروری و فراروی از یک مراسم معاشقه با زبان / این راهی ست که فریبا درپیش گرفته است / او به مطالعه ی امکانات هم خوابگی نائل می شود / خواهد شد / در سیر تکوینی شهود هر واژه / این خوب است / این که در شطح هر واژه به انحنای زبان نزدیک شویم / این خوب است / "در خوابهای تو دیدم لخت می شوم" /

 

محو هر توقف گاه / این به گوشه های ما امکان وجود خواهد داد / تداخل مرزهای تدافعی برای موفقیت در پذیرش هر عضو پیوندی /

روی کارهای بعدی فریبا می شود بیشتر حرف زد! / در انحنای بردارهایمان بیشتر به خواب هایمان می پردازیم / با احترام به دو دوست اندیشمند استفن و آلبرت /

 

 

پنج شنبه 3 خرداد ماه 1386

الهام ملک پور

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  | 

نفرین نامه 7

 

Go to fullsize image 

 

از جا افتاده ام

باید کمی بنوشم تا رفیق شوم    شیوه ی نوازش اضلاع

افتادنی به هر زاویه چکش می زنم

به هر تیغ تنت ضماد می گذارم

افتاده ای که ماندنی شوی

ولی نمی مانی

قطعه ی دیگری را می شنویم    و با این که خامه روی بستنی می چسبد   تو روی هر خرف نقطه می گذاری

من تیر می اندازم به سوی     و حوالی هر گونه ارتباط

از تو خسته ام

اگر چه خود تو هم خواهی رفت

من هم همین را می خواهم

باید بیفتم     بیاندازم خودم را روی نت های شوپن     روی تکه هایی از خراش جان لنون     باید توی جوب های رقیق کمی خفیف شوم    باید

زندگی کنم

زندگی کنم

یعنی این که کلمه از هر خشتی خام تر است

من این تزلزل لحن را دوستت دارم

دوست دارم

دوست دارم

من آیا چیزی را دوست دارم؟

دوست داشته ام؟

 

فرشته های گچی به خنده ام می اندازید وقتی آب را تف می کنید تا بنوشمتان

 

فرشته دوست ندارم

مرد دوست ندارم

کوچه های بهاری با گرده ی گل های لعنتی    دوست ندارم

البته دوست دارم که دیگر تو را دوست نداشته باشم

با آن تیغ های درخشنده

کوبیدن اعلامیه را روی صورتت دوست ندارم: عزیزم برو برو برو

دوست ندارم

من جایم خوب است

بهتر است گم شوی و این خوب است که دیگر نبینمت

عصبانی

این کلمه ی خوبی ست

متعلق به من است

دوست ندارم بیشتر از این

تیغ های ساده ی براق

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  |