تبليغاتX
el

el

پاک می شود

از جمله ها قهر می کنم / این یک خواهش است / برای برتری یک سطح / به پاس رونمایی از عشق / سطح و آرامش در حضور تمایز / در تاریکی ِ یک روح دراز می کشی / در حاشیه ی هر سطح به کار می پردازی / نو هر جور که می خواهی واژه ها را می رویانی / در تاریکی ِ هر شبح / در می یابم که چیزی نمانده است / هیچ چیز تنهایی را نمی پوشاند / خواب در رویای روحی نمناک به تو مسیر می دهد / او این را نمی داند / به فکر ریزش یک دختر نحیف است / دختر روی زمین دراز می کشد / فاصله ها را اندازه می گیرد / مقدار زیادی از گریه ها را می زند زیر ِ حرف / مقدار بیشتری روی سطح ها به خواب می رود / شاید بیشتر از 16 ساعت / می خوابد و خستگی در هر دقیقه روی نعش او انبار می شود / ترسیم ِ خطوط بینایی / روبرمی گردانم از تعریف های معمول / سعی می کنم تنهایی را لمس کنم / من همیشه تنهام / این به خاطر عدم وجود نیست / که آن هم هست / این به راستی تنها بودن است / در ارتفاع هوا سرد است / سلول هایم جان می گیرند / ولی هنوز سرم درد می کند / تا انتهای خطوط گردن / حالا درس هایم را بهتر مرور می کنم / قسمت گیجگاهی / لب پشت سری / هیپوتالاموس / با هر تکانی برهم می ریزم / همه ی نقاط سرم با ادراکی متمایز درد می کنند / شاید چاره ای در میان باشد / سعی می کنم فکر کنم / روی چیزی متمرکز شوم / این به سلول های مغزم یاری می رساند / به ریاضی می شود فکر کرد / این که تو پایه را تعیین می کنی و می روی جلو / همان قدر بدیهی که درست در سوی مخالف موهوم / ولی زیبا / زیبایی بدون حضور وجود / قواعد بازی در دست ماست / ولی زمانی که وارد بازی می شوی / قواعد آب حیاط اند / درست به همان زیبایی که دختری با کفش هایش آسفالت داغ خیابان را خراش می دهد / فاصله ها / صداها / رنگ ها / همه در فاصله اند / هیچ بعید نیست شما او را ببینید و سلام کنید و او انگار نه انگار از کتار شما بگذرد / هیچ دور از ذهن نیست که نعش اش را جلوی یک اتوبوس پیدا کنید / و یا بهتر است روی کف خیابان پا بکوبد و در حسرت قطره های اشک جرعه جرعه آب بنوشد / بگذارید فاصله ها را درنوردد / بگذارید شبح اش سایه های محو را بارور کند / به دست ها فکر کنید / این جا مهم است که به دست ها فکر شود / به انگشت ها / و سرخی زیر ناخن ها / به زیبایی خطوط می توان رشک برد / به رهایی و طنازی ِ هر خط روی لب / بس است / و من در هر لحظه ترکش های این انفجار را در خود مرور می کنم / در فاصله ها می شود نشست / و جزب انرژی های در گریز و نشیب شد / آن وقت است که با هر چیز می نشینی و زیبایی هایش را سر می کشی / در تنهایی / وقتی در تاریکی به همه چیز نگاه می کنی / در خواب و در بیداری / تنهایی ِابدی / ریزش مدام / و هستی ِدر حال گریز و التماس / آشنی جویانه می ریزم روی تن های برهنه / عریان از ادراک حضور / و زشتی هایم را توی خودم به پیش می برم / الهام تنهایی بزرگ است / پیچیده بر قامت غرور / خسته ام / توی خودم جمع می شوم / خیابان از هر سمت که می آیم در مسیرهای خودش ذوب می شود / فاصله ها ارزش شان را از دست می دهند / این امر بی وقفه و انکارناپذیر است / ایستاده ام و به چشم انداز پشت می کنم / باید چیزی باشد / می شود نوشت / می شود کلمه های کم خون را کوباند روی کلید های کیبورد / ولی نمی توانم / همه ی ملکول ها در دهانم دچار حریق می شوند / ترکش ها را می شمارم / الهام تنها بودن دردناکه / تنهایی پوشش زخم هاست / درد کشیدن از این که روی نعش خودت نمی تونی اشک بریزی / محکومیت یک شبح / شباهتی در میان نیست / شعور هر لحظه در حجاب نابودی / باید گفت / کلمه به هر قطره ای شبیه تر است که آن شبح به ما برمی گرداند / هیچ کس در دست رس نیست / باید گفت که دست هایی استطاعت گرفتن یک واژه را هم ندارند / باز گردید که من برهنه ترم / برگردانید سرهایتان را به سمت تاریک کلمه / با هر واژه اشک بریزید در شباهتی که صندلی ها را تعارف می کند / به سمت نشستن / به سمت تاریک کلمه /

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  | 

 

من عاشق سرود خوشبختی ماهیان هستم

   وقتی که می گویند:

ای آب که دوستت داریم به تو می دهیم حباب های تسلسل را

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  | 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور 

 

 

  اگر هنوز موفق به تهیه ی کتاب نشدید

  می توانید از این   مسیرها به آن برسید

 ( البته اگر مایل به خواندنش هستید)

 

 

نمایشگاه کتاب

سالن شبستان / غرفه شماره ۵۸۴ / نشر مهر راوش

سالن ۵ مولوی / غرفه ی ۲۰۳ / انتشارات جامه دران

 

و اگر اهل نمایشگاه هم نیستید:

کتاب فروشی ویستار

میدان هفت تیر ابتدای کریم خان قبل از خیابان خردمند

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور 

 

جزیره ی مسکونی

 

سرم به گوش های زیادی می چسبد

انگار که یخبندان است

و هیچ چیز جز بستنی به گوش هایم نمی چسبد

می شنویم که قوطی های ماهی کنسرو باز می شوند

می شنویم که تنها در تاریکی ِگوشه هایی ایستاده اند

سرم نمی چسبد به تنم

ولی سرم به گوش های زیادی چسبیده است

حالا که تنم کنسرو می شود تا گوش های زیادی - - بشنوم - - و هیچ چیز جز بستنی به کار نمی آید

حالا که تنم به این سر نمی چسبد چه خوب که این گوش ها هم نمی چسبید

حالا که یخ می زنم انگار که گوش هایم دارد می افتد

قوطی های ماهی کنسرو باز می شوند

در مسافت صدایم برای گوش هایم آشناست

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  | 

 

از دور صدایی شنیدم    و این از صداقت چشم ها خبر می رساند

شماره های اتاق ام مفهومی از نهایت اند   پونصد و چهل و چهار  بچرخید به سمت در فرعی    چیزی نمی فهمم

صدایی که می خواستم بگویم      صدا در انباشتگی صدای موسیقی گم شد ولی هنوز می خواستم بگویم

ببخشید این دست کیست روی شانه ی من

اشتباه می کنید

من برای کسی گریه نمی کنم

روحی که درگذشت . . .

شماره ها مفهومی از نهایت اند

این جا به مسیرهای فرعی ختم می شود     و دست ها      دست ها   پله های اضطراری دیده می شوند     کافی ست آن جا را به دقت نگاه کنید    من دیدم    و این صدایی ست که در موج های نور و گرما گم می شود

روح به این اندیشید

برای هیچ کس

برای صداها عددها را کنار هم می گذارم

شما صدایی هستید با شماره ی . . .

آرامش برای نشستن     برای کشیدن پوست های باکرگی

در صدا می شود نشست

شماره ی سیصد و هفتاد و نه

برای هیچکس

روح به این اندیشید        و بخار شد

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  |