مثل یک سرنگ که توی رگ می رود
بطری ها سرنگ می خورند
بطری نقشه ی گنج دارد
پاک می شود
مثل یک سرنگ که توی رگ می رود
بطری ها سرنگ می خورند
بطری نقشه ی گنج دارد
رویِ > و در حوالی > و با سوء استفاده از تقاضایِ>
مطهره جان!
کلمه ها روی پایشان بند نیستند /
در تنهایی به تنهایی می اندیشند / حکایت جمله ها و ثانیه ها /
گفتار دچار یک کنش است / پس از گلابی و چاقی /
و البته راه راه و کمربند /
من تکذیب می کنم /
فکر می کنی پنج شنبه ساعت چهار وقت مناسبی ست؟/
پس، سالیان سال / همان بس است برای صدای گوگوش / نامه های پشت در /
که پر از هذیان است / صدا سوخت می شود / وطن سوخت می شود / نامه های پشت در /
ما هر چیز را مثل یک شی زینتی می پرستیم /
ما برای مواجه نشدن، به امر مقدس بال می دهیم / دور می شود /
خانم آتشین! / کدام مردم؟ / بروید پی کارتان / صدا سوخت می شود /
"معبد شوید و" سینه ها را بسوزانید / از قلب خود خروج کنید / خروج کرده ایم /
که پر از هذیان است /
تب دارم برای صدایی / که می خواند /
تب دارم برای"از تو دوباره می شوم" / یا شاید / "در تو خلاصه می شوم" / یا "مچاله می شوم" / همینه / من مچاله می شوم / نه افسرده / با شادمانی مچاله می شوم /
من هم بال می دهم / من هم پاشنه های ملتم هستم / هر وقت بخواهند راه بروند / هر وقت بخواهند / آشیل هستند و به من فحش می دهم / گیر کرده لای در / گیر کرده درامر متافیزیک / خانم محمودی! سرکار خانم محمودی عزیز! /
اگر جنون ترس دارد؛ از آن بترسید /
اگر بی پروایی، شرم دارد؛ حیا کنید /
من ما به ازاء نمی خواهم /
من index نمی خواهم /
خانم نویسنده قلمتان را بدهید به من / قلم خوبی ست / شما که دو تا دارید / یکی اش را بدهید به من / اگر نمی دهید / پس با دو دست بنویسید و این قدر خسیس نباشید/ سرعت گیر مبتلاست /
یا انگشت نباش یا انگشت نباش /
12/6/1385
اشتراک مساعی
ما سعی می کنیم هیچ اتفاقی نیفتد
ما سعی می کنیم هیچ بمبی ساخته نشود
ما عمیقن امیدواریم پرچم ها به رنگ خودشان آشفته شوند
ما ماییم که در تلاشیم
تابناکی در دستهای ما به معجزه می خندد
و از راههای فرعی به بزرگراه نقب می زنیم
ما تروریستیم
و در جلگه ها سرودی ابدی برپاست
ما همیشه تروریستیم
ما سعی می کنیم هیچ اتفاقی نیفتد
تاکسی می گیریم و به خانه برمی گردیم
ما حتمن به خانه برمی گردیم
در این شکی نیست
هر روز یک شعر خوب باید خواند
هر روز یک موسیقی خوب باید شنید
هر روز یک نقاشی خوب باید دید
هر روز یک فیلم ساخته می شود
من فیلم خودم را دارم
شب ها تا صبح بیکار نمی نشینم
این رسالت من است
هر روز هر روز هر روز
از بام افتادن
و در گورهای دسته جمعی مجتمع شدن
به حواشی مردانه یاری رساندن
و نزول ابرهای پی در پی
چشم های شما خسته می شود
کودکان من خسته می شود
اسب سفید کوچولو خسته می شود
قطعنامه ها و میزها خسته می شود
خودنویس
بعضی وقتها می زنم توی خودم
و سعی می کنم بمانم و رکیک شوم
گور پدر بچه های من
صبح های جمعه مراسم تدفین است
من فیلم خودم را دارم
هر روز باید یک فیلم خوب دید
سعی می کنم با تمام آدمها تکه پاره شوم
سعی می کنم در تمام عملیات استشهادی شهید شوم
سعی می کنم روده های بزرگم کوچک اش را بخورد
سعی می کنم در هر لحظه به من تجاوز شود
سعی می کنم در هر لحظه مادرم را بکشم
من تروریستم
و این مسئله ای نیست
من فیلم خودم را دارم
1/6/1385
به مضامین عشق فکر کردم/ و این که اصلن نمی تواند چیز بزرگی باشد/ بزرگ بودن و/ خوب این احمقانه است/ تمام چیزهای بزرگ تو جیب جا می شود/ تحول/ در مضامین و ابعاد/ و لزومن شگفت انگیز، خارق العاده نیست/ دنیا چیز خطرناکی است/ اطراف من/ ابعاد من/ مضامین من/
عشق را نمی شناسم/ ولی مرا تبدیل به دیگری می کند/ شاید نام نهادن تلاش غافل گیر کننده ای است/ تحول/ و شاید عشق کفایت ندهد/
عشق یک مارک است/ مارک کف ریش یا شیشه پاک کن/
تلاش نمی کنم برای نام نهادن/ محو چشم انداز برای تکثیر شدن و یگانه ماندن/ و مگر فرقی هم می کند/
در اطراف من/ماهی ها/ بردارها/و محور مختصات/ دنیا چیز خطرناکی است