تبليغاتX
el

el

پاک می شود

چیزی که من به آن فکر می کنم / چیزی که مایلم به آن فکر کنم / نجاست / کثافت سگتوله های باغ همسایه / و تربیت بچه های کودکستان / کاریزمای ایلیاتی مادمازل های نحیف / رنگ و بوقلمون / و هم تای هزارپای کوررنگ باغ مجاور - همان سگ های مقدس / قدیسه ای که توی عدن لاس می زند / هفت مرد / هشت زن / دوازده بچه /

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  | 

 

دفتر بین المللی کتاب برای نسل جوان، دو اثر ایرانی حسی-لمسی را در زمینه کتابهای ویژه کودکان نابینا، با عنوان مجموعه تو که ماه بلند آسمونی اثر فریبا کیهانی و داستان عامیانه کدو قل قله زن با تصویرگری کوکب طاهباز در فهرست 40 اثر برجسته جهان در سال 2005 ثبت کرد.

مرکز اسناد و کتاب برای کودکان و نوجوانان معلول، در سال 1985 در اسلو نروژ تاسیس شد.

22/7/84

 

بمب گذاری همیشه محکوم است

دست بردارید

لطفا

کمی فکر کنید

شاید به نتایج بهتری برسید

 

شماره ی جدید دومینو

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  | 

این داستان درباره پسری است که غذا نمی خورد.

کامیار پسر قصه ی ما پسر خیلی خوبی بود و مامان و بابا از او راضی بودند و دوستان زیادی هم داشت. صبح ها که از خواب بیدار می شد مامان صبحانه اش را روی میز می گذاشت تا او بخورد و لی پسر ما هیچ چیز نمی خورد و می گفت:

دوست ندارم غذا بخورم؛ گرسنه نیستم.

مامان به او می گفت که: اگر غذا نخوری کوچولو می مانی و بزرگ نمی شوی.

و پسر می گفت که دوست دارد کوچک بماند.

کامیار به مهد کودک هم که می رفت باز هم چیزی نمی خورد و تمام خوراکی هایش را  به دوستش می داد تا بخورد.

مامان غذاهای خوشمزه می پخت تا کامیار بخورد ولی او تمام غذایش را به گربه اش می داد و می گفت: من به اندازه کافی بزرگ شده ام.

او هر روز همین کارها را می کرد و هیچ چیز نمی خورد: صبح ها، ظهرها، عصرها و شب های زیادی همین طور گذشت. او هیچ چیز نمی خورد و همین طور که روزها می گذشتند او کوچک و کوچک تر می شد.

او همین طور کوچک می شد ولی غذا نمی خورد.

و سرانجام یک روز که از خواب بیدار شد دید که به اندازه یک نقطه شده است یک نقطه مثل همین نقطه روبرو  > .

کوچکِ کوچک.

ولی او دوست نداشت یک نقطه باشد. یک نقطه نمی تواند به مهدکودک برود. مامان نقطه ها را به پارک نمی برد. نقطه ها نمی توانند سوار سه چرخه بشوند و توی حیاط بازی کنند. هیچ کس با یک نقطه بازی نمی کند و هیچ نقطه ای تا حالا به مدرسه نرفته.

کامیار نمی خواست یک نقطه باشد. پس باید کاری می کرد؛ او مامان را صدا زد و مامان با زحمت فراوان او را که حالا خیلی خیلی کوچک شده بود پیدا کرد و به او گفت که صبحانه حاضر است و آیا او دوست دارد که یک صبحانه عالی با هم بخورند.

و کامیار گفت که به اندازه یک فیل گرسنه است. خیلی خیلی گرسنه. او به مامان گفت که از حالا می خواهد خوب غذا بخورد تا زود بزرگ شود چون زندگیِ نقطه ای، خیلی کسل کننده است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  | 

 

 

واژه مادر است

اول

توی چراغ برق

کاشی کاری توی سفره خانه

ناف بریده

نفاق         پنجره

واحدهای اول ترم پیش دانشگاهی

پل های سواره                  ترن زیر سرم

زیره به کرمان

زیره هشتاد تومان توی ارگ کریم خانی

 

خربزه چند تا         تا          پوست بی اندازی

بوسه نمی خواهد

دسته دار صندلی               خط روی خط

خط کشید روی بوسه ای

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  | 

 

تا . . .

خاک را به هنر کیمیا کنید

با هم میاموزیم

مجسمه سازی > نقش برجسته > سفالگری

 

برای شرکت در کلاس های

 مجسمه سازی

نقش برجسته 

و سفالگری

روز های زوج از ساعت ۴ تا ۶ با شماره تلفن

۲۲۴۵۸۲۸۴

تماس بگیرید تا . . .

خاک را به هنر کیمیا کنیم.

 

و

 

Domino را بخوانید

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور 

 

الآن تفنگ ها را می گزاریم زمین و

می رویم تریا نسکافه می خوریم

و گور پدر بی پدر پاسبان های سبیلو

گور پدر قطعنامه ی 544

 

پدر فاشیست من مارکس از آب در آمد

کلاشینکوف

پاشنه های مهتابی

پدر       روی سیب صلیب

بکش مرا تا کلاشینکوف نخورم

تا توی بار

تا توی اجاق گاز آدولف جوان

بکش مرا تا کلاشینکوف نخورم

 

توی گور خودم

پاسبان های مجعد

کالیبر 28

خواب      شوخی     باور کنید

شوخی ست

کافی ست تفنگ ها را بگزاریم زمین

کارل را بگزاریم توی گور

کلاشینکوف را بگزاریم توی گور

گور را بفرستیم توی اجاق ِِِ. . . .

کارل را به نسکافه دعوت کنیم

کلاشینکوف

و بعضی ها را بفرستیم گورشان را گم کنند

 

توی گور خودم

دست های    22

پاهای    22

کلاشینکوف

کلاشینکوف

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  |